تبليغاتX
بید مجنون

بید مجنون

من اهل دیارت نیستم از شهر تو بیرونم * اهل روستای بی کسی! دهاتی و ویرونم

منو ببخش

 

منو ببخش به انتظار ، به لحظه های بی کسی

 

به آه وسوز ناله ها ، به این همه دلواپسی

 

منو ببخش که ساده ام ، که این همه دهاتی ام

 

ببخش که من بدون توبه یک ترانه راضی ام

 

 

منو ببخش که اسمتو آخر شعرام میارم

 

ببخش دل حقیرمو ، ببخش که من دوست دارم

 

خوب میدونم بزرگی تو ، به وسعت آسمونا

 

اما چکار کنم عزیز ، شدم اسیرت بخدا

 

 

گرچه درون قفسم ، بی یار و بی همنفسم

 

تشنه ی دیدارتم و هرگز بهت نمی رسم

 

تو کوچه های سرنوشت ، شبگرد بی پروا منم

 

اون که شده پناه غم ، تنهاتر از تنها منم

 

 

کسی که قلبشو برات تو دامن شب می ذاره

 

جز ع ش ق تو بهانه ای برای بودن نداره

 

آره منم همون که تو ، حتی نگاش نمی کنی

 

به جرم عاشق بودنش ، طعنه به زخماش می زنی

 

 

و تو همون ستاره ای ، ستاره ی امید من

 

تو این زمونه ی سیاه ، روزنه ی سپید من

 

دلم میخواد که بدونی که من چقد دوست دارم

 

تو اون دنیا ، پیش خدا ، اسمتو بر لب میارم

 

 

 

 

من کوچیکم ، یه قطره ام ، تو مثه دریا میمونی

 

بازم میگم  *مهر*  منی ، گرچه خودت نمی دونی

 

بازم میگم ببخش عزیز ، ببخش منو که ساده ام

 

ببخش که من دهاتی ام ، این همه دور افتاده ام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 آذر1389ساعت   توسط دهاتی  | 

گناه بی گناهی

 

ای که از صدتا ستاره نور چشمات شعله ورتر

 

ای که آواز کلامت از همه خوش تر و بهتر

 

بیا این قلب حقیرو مث گیتارت برقصون

 

نذار این فرصت بودن برسه بی تو به آخر

 

 

منو تو دشت رهایی مث نیلوفری بنشون

 

منو در سایه ی دستات هی بچرخون و بچرخون

 

بذار این نفس کشیدن با نفس های تو باشه

 

این دل شکسته ام رو بیشتر از همیشه بشکون

 

 

 

من شبم ، تو مث روزی جلوه ی ناب خدایی

 

بین ما همیشه بوده قصه ی تلخ جدایی

 

میدونم که دیدن تو غیر ممکن و محاله

 

تو بگو عزیز دنیام ، بگو ع ش ق من کجایی ؟

 

 

تا بهم رسیدن ما دیگه هیچ نمونده راهی

 

من اسیرم توی غربت به گناه بی گناهی

 

چشمامو نذر تو کردم اگر از جاده در آیی

 

میشم سنگفرش قدمهات تو شبای بی پناهی

 

 

ای که از صدتا ستاره نور چشمات شعله ورتر

 

ای که آواز کلامت از همه خوش تر و بهتر

 

بیا این دل حقیرو مث گیتارت برقصون

 

نذار این فرصت بودن برسه بی تو به آخر

 

 

ای همیشه سبز و روشن تو خود خود بهاری

 

تو همون فریاد خاموش تو سکوت انتظاری

 

* مهر *  من تو مث بارون تو کویر غم میمونی

 

کاش میشد بر تن سردم قطره ای بارون بباری

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 آبان1389ساعت   توسط دهاتی  | 

دیدار

 

کاش مثل باران می شدیم

 

سر به زیر و ساده و

 

بی ادعا

 

نرم با آوازه های شاد خود

 

رقص می کردیم به روی

 

سبزه ها

 

 

 

 

باز باران است و عطر سبزه زار

 

گرمی خورشید و رقص آبشار

 

در فضای یاد من  ،

 

لبخند تو

 

لحظه ی دیدار و دست گرم تو

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 آبان1389ساعت   توسط دهاتی  | 

من ، پسری دهاتی

 

تو برمیگردی و من دوباره جاده میشم

 

واسه طلوع چشمات یه خواب ساده میشم

 

اگه بعد هزار سال پا بذاری رو خاکم

 

به حرمت قدمهات دوباره زاده میشم

 

 

تموم زندگیمو چشم انتظار می شینم

 

هرجا باشم همیشه تورو اونجا می بینم

 

مث یه همزاد دور ، مث یه سایه هستی

 

بعد تو با تنهایی ، به یادت همنشینم

 

 

هنوز باور ندارم که بعد تو زنده ام

 

که تو بازی عشقت ، فقط یه بازنده ام

 

بدون تو لحظه هام قربونی زمینن

 

بی نام و بی سرانجام خالی ز آینده ام

 

 

شرمنده ام از این که بی تو دلم می زنه

 

هنوز تو نبض تنم ، نشونه ی بودنه

 

چجور تونستم اینجا بدون تو بمونم

 

اگرچه این زندگی غمگین تر از مردنه

 

 

نمیدونم کجایی ؟  کجا باید بگردم

 

بیا که من خودم رو واست آواره کردم

 

اگه تموم دنیا میگن که من مجرمم

 

بدون که هیچ گناهی جز  ع ش ق  تو نکردم

 

 

 

من پسری دهاتی ، یه دور افتاده هستم

 

به پاکی آسمون ، آبی و ساده هستم

 

بین ما کوه و دریا ، جنگل و بیشه زاره

 

هر وقت بیایی میبینی که من تو جاده هستم

 

 

منتظر و چشم به راه ، تموم روز و شب ها

 

میگم میایی دوباره ، همین امروز و فردا

 

ولی می آن و میرن روزای بی سرانجام

 

از تو خبر ندارن ، تموم قاصدک ها

 

 

من از سکوت می ترسم ، از این سکوت غم بار

 

از این همه فاصله ، از این بن بست دیوار

 

بیا منو رها کن ای مهر آرزو هام

 

من زنده ام به عشقت ، به  ع ش ق  روز دیدار

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آبان1389ساعت   توسط دهاتی  | 

بید مجنون

 

فانوس را به دست بگیر

 

از تنفس یک نگاه گذر کن

 

آوای شب مصداق هزاران واژه فریاد است

 

تو ، مژکهای مرطوب شقایق را بنگر

 

در یک شب سرد و خاکستری

 

از لرزش گلبرگهای نسترن

 

معنا کن آنچه را معنای صادق ریشه هاست

 

ریشه هایی که در عطش خاک می گریند

 

و خاموش در تمامیت اندوه می پوسند

 

پس تو آب را صدا کن

 

تا قطره غلتانی از آن

 

در اعماق سست ریشه ای بلغزد

 

قاصدکی که پریشان در جوشش

 

یک قلب بر ساقهای مانده

 

از سکون خویش در التهاب

 

پس ، از نو نسیم را فریاد کن

 

 

زیر مجنون بازی بید ع ش ق

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مهر1389ساعت   توسط دهاتی  |